دوشنبه 11 مرداد 1400
 
 
   
 
 

جدیرین اخبار

پربازدیدترین

 
کد خبر: 320 تاریخ انتشار: 1394-12-17 تعداد بازدید: 1511 sendارسال به دوستان
ذخیره
printنسخه چاپی
           

بابل سبزه دیار (بخش یازدهم)


                                 بابل سبزه دیار

                                                          نوشته : صمد صالح طبری

                                                                  بخش یازدهم

فتنه بابیه

ملاحسین از ترس هجوم مردم دروازه کاروانسرا را بست و برای آنکه  استقامت تابعان خود را بنماید سه نفر از مردم خود را یکی از پس دیگری به مکان مرتفع کاروانسرا فرستاد که به صدای بلند اذان مغرب را ادا کنند، ولی هر سه آنان به گلوله تفنگ مسلمانان سرنگون شدند.

گذشته از این، رجاله یکی از بابیان را به چاه انداخته خاکریز کردند. این رفتار ملاحسین را عصانی کرد. چندان که با جمعی از بابیان از کاروانسرا بیرون آمد و به سوی مهاجمان حمله برد. چند نفر از بزرگان شهر که وضع را بدانگونه دیدند به میانجی گری برخاستند و مردم را از گردِ کاروانسرا دور کرده بابیان را با جایشان برگرداندند.

این هنگام عباس قلی خان لاریجانی سردار برجسته مازندرانی در بارفروش بود و به وسیله دامادش برای ملاحسین پیام فرستاد، تا از مازندران چشم پوشی کند و آزادانه هرکجا که می خواهند بروند. در بامداد روز دیگر داماد سردار لاریجانی با یک دسته سپاه و خسرو با صد نفر مسلح اهل قادی کلا به همراه او گشتند. دسته لاریجانی در علی آباد (قائمشهر کنونی) از ایشان جدا شدند و به بارفروش برگشتند. خسرو قادی کلایی با جمع از روستائیان مسلح که همراه لاریجانی ها بودند بابیان را از رفتن باز داشتند. ملاحسین بشرویه ای هر چه کرد بی پیکار از جنگ خسرو برهد نتوانست. پس ناچار دست به شمشیر زده خسرو را کشت.

 با آنکه به دستور او خسرو را کشتند، بابیان نیز برسواران قادی کلایی حمله برده ایشان را از خود دور کردند. ملاحسین یاران خود را از رفتن به شیرگاه بازداشت و محیط مقبره شیخ طبرسی را منزلگاه خود قرارداد (14 ذیقعده 1264 ق). چون محمدشاه قاجار در شوال مرده بود و پسرناصرالدین تبریزمیرزا، پس از آنکه در تبریز بر تخت نشست در 21 ذیقعده سال 1264 ق به تهران آمد.

بزرگان برای عرض تهنیت به پایتخت رفتند، از این رو ملاحسین بشرویه ای فرصت پیدا کرده در بنای قلعه و ساختمان برج و کندن خندق و استحکام آنها فرصتی کامل یافت و برجی ساخت که بلندی اش بیش از 5 متر بود. بربالای برج از درختان تنومند بنای دیگری درست کردند و پیوست به خندق به تساوی برج خاکریز نمودند.

حاج ملامحمد علی پس از رهایی از زندان ساری به بابیان قلعه پیوست. عباس قلی خان لاریجانی به محمد سلطان یاور و حاج مصطفی خان سورتیچ چهاردانگه ای هزارجریبی به برادر خود عبدالله خان ماموریت دادند و علی خان سوادکوهی هم برای فراهم کردن سپاه سوادکوه و هزارجریب نماینده فرستاد و از طرف پایتخت به سعیدالعلما مجتهد و میرزاآقای مستوفی دستورهای لازم داده شد.

در شب پنجم محرم سال 1265 ق که هوای سرد زمستان و باران و برف رفت و آمد را دشوار نموده بود، ملاحسین از قلعه بیرون آمد و به نبرد با گروهی از گودارها پرداخت. پس از این ملاحسین و حاج ملامحمد علی  با یاران به قلعه برگشتند و در نظر گرفتند که برگرد قلعه خندقی کنده شود. در همین هنگام شاهزاده مهدیقلی میرزا به حکمرانی مازندران برگزیده شده او در آخر محرم 1265 ق از راه سوادکوه به سوی مازندران آمد. اما عباس قلی خان لاریجانی، برای آنکه سپاهیان آمل را جمع آوری کند به راه لاریجان رفت.

در زیرآب گروهی از تفنگچیان هزارجریب و چریک های کرد و ترک به دیگر سپاه پیوستند. در شب نیمه صفر سال 1265 ق که ریزش برف سطح زمین را پوشانیده بود، ملاحسین بشرویه ای اندیشه شبیخون نمود و با سیصد نفر از بابیان آهنگ شاهزاده کرد و به وسیله خیک های پراز باد از رود تالار گذشت.

چون اردوی شاهزاده چشم به راه سپاه عباس قلی خان لاریجانی بودند، رسول بهنمیری و یکصد و بیست نفر از بابیان اهل مازندران همین که به واسکس رسیدند به لهجه محلی گفتگو می کردند و چنان وانمود کردند که ما دسته عباس قلی خان هستیم و سردار ما از دنبال می رسد. با این نیرنگ قورخان دولتی را تصرف کردند و دروازه بسیار محکم بیرونی خانه میرزاسعید را به آسانی شکستند و به آتش کشیدند.

سلطان حسین میرزا پسر فتحعلی شاه و داود پسر ظل السلطان و میرزاعبدالباقی مستوفی هجوم بابیان را دید به سوی آنها تیراندازی کرد و دو تن از آنان را کشت. آنگاه با پای پرهنه از دریچه اتاق به پایین پرید و از روی برفها روانه جنگل شد. بابیان شمشیر حکمران و یک صندوق باروت و لوازم جنگی و هر چه می خواستند چپاول کردند. چون مدت محاصره بابیان به چهارماه کشید و کار قلعه به پایان نرسید، ناصرالدین شاه قاجار در خشم شد و سلیمان خان افشار را با سپاه به مازندران فرستاد. ترکان به فرمان سلیمان خان گردقلعه را گرفتند، از سوی باختر و خاورقلعه نقب زدند و تا 50 ذرع پیش رفتند و در منتهای آنها ظرف باروت نهاده آتش می زدند. در نتیجه برج و باره قلعه را ویران کردند ولی بابیان مقاومت کرده و آنان را از نزدیک شدن بازداشتند.

میرزاکریم خان با سپاه اشرف پیشروی کردند. ولی همین که علمدارشان خود را به فراز برج رسانید  هدف گلوله دشمن قرار گرفت. میرزاکریم خان خود علم را به کف گرفته پیش رفت. چون به برج رسید چشمش به لوله تفنگ افتاد که به نشان او هدف گیری می شد پیش دستی کرده به زور سرپنجه تفنگ را گرفت و به برج بالا رفت و پرچم را در آن مکان نصب کرد.

مهدی قلی میرزا چون دید از سپاهیان بسیار کشته شدند و بیم آن داشت که بقیه هم بگریزند از آن روی فرمان برگشت داد و گفت که اهل قلعه آذوقه ندارند و خود به خود تسلیم می شوند. حاج ملامحمد علی بارفروشی که پس از ملاحسین بشرویه ای برقلعه ریاست بالانفراد داشت. آذوقه دو ساله موجود در انبار را به گاوان و اسبان قلعه دادند و همین کردار مردم قلعه را به رنج گرسنگی دچار ساخت. اهل قلعه دچار درد گرسنگی شدند. جمعه نتوانستند طاقت بیاورند. رسول بهنمیری نیز با سی تن از همراهان برای عرض توبه از قلعه بیرون رفت. همین که به اردوگاه نزدیک شد، سپاهیان برگشتند. بابیان ایشان را زنده نگذاشتند.

نظر مولف نقطه الکاف غیر از این است که رسول بهنمیری را لشکریان کشتند، لیکن سی نفر همراهانش را دستگیر کرده ، ده نفر را به بابل و ده نفر را به آمل فرستادند و در شهرهای مزبور به دستور علما و مجتهدان سربریدند. بابیان چون آذوقه نداشتند خود را با گوشت اسب سیرکردند. پس از آن هرچه علف دیدند خوردند و به هر درختی که دسترسی پیدا کردند از برگ آن شکم را پر کردند.

سپاهیان برباختر مقبره شیخ طبرسی قلعه ای ساختند و برگرد آن خندق کندند که گودی و پهنایی آن ده متر بود و با دو چوب پلی ساختند. مهدی قلی میرزا پس از آنکه دید کار بربابیان تنگ شد، یکی را به نزد حاج ملامحمدعلی فرستاد و پیام داد که ماندن در قلعه سود ندارد. شاهزاده از آنان خواست از قلعه بیرون آیند و اسبی برای حاج ملامحمدعلی فرستاد، و او نیز به پیروان خود فرمان خروج از قلعه را داد. روز بعد بجز سران بابیه بقیه را تیرباران کردند. حاج ملامحمدعلی و یاران خاص او را به بارفروش بردند و به دستور سعیدالعلما مجتهد همه را کشتند.

جسد حاج ملامحمدعلی که نیم سوخته بود به درخواست ملامحمدحمزه در مدرسه میرزازکی واقع در پنجشنبه بازار (حصیرفروشان) به خاک سپردند. بهائیان در سال 1316 یا 1217 شمسی این مدرسه را تبدیل به احسن کردند و آن را با مدرسه هفده شهریور فعلی (17 دی سابق) معاوضه کردند.

این معاوضه در حالی صورت گرفت که از نظر مکانی مدرسه 17 شهریور از مرغوبیت بیشتری نسبت به مدرسه میرزازکی برخوردار بود. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و باطل شدن سند آن، به عنوان مکتب ولی عصر (عج) مکانی شد برای آموزش احکام و علوم دینی ویژه بانوان. این مکتب نیز مدتها متروکه شده بود که مجدداً با تخریب تمام ساختمان آن که حتی با اعتراض چند تن از بهائیان نیز به خاطر وجود قبر حاج ملامحمدعلی بارفروشی (قدوس) مواجه شده بود.

ساختمان مذکور تبدیل به ساختمان نوبنیاد سه طبقه حوزه علمیه روحیه شد که قبلاً در چهارراه شهدا قرار داشت. ساختمان مدرسه روحیه در شهدا نیز که قبلاً مدرسه دخترانه نجم بود اکنون  تبدیل به مسجد و مرکز فعالیتهای فرهنگی مذهبی شده است.

مدرسه میرزازکی در سال 1221 ق وقف شد. پس از معاوضه از سال 1318 تا 1357 شمسی در اختیار محفل بهائیان بود. از سال 57 سند آن توسط دادگاه باطل شد و در اختیار نهادهای مذهبی قرار گرفت. سعیدالعلمای بارفروشی مازندرانی از مراجع بزرگ زمان برقتل حاجی ملامحمدعلی بارفروشی و بزرگان بابیه فتوا داد و گفت: بازگشت ایشان در شریعت قبول نباشد. عده ای از اسرا در مناطق دیگر مازندران و عده ای نیز در سبزه میدان بارفروش مقتول ساختند. در این فتنه از جماعت بابیه یکهزار و پانصد نفر کشته شدند. (ادامه دارد)



   نظرات
نام*:
 نظر*:
تصوير امنيتي*:
طراحی شده توسط تیم برنامه نویسی میدا پشتیبانی شرکت شبکه اندیشان (شاناکو)