دوشنبه 11 مرداد 1400
 
 
   
 
 

جدیرین اخبار

پربازدیدترین

 
کد خبر: 317 تاریخ انتشار: 1394-12-15 تعداد بازدید: 1480 sendارسال به دوستان
ذخیره
printنسخه چاپی
           

وصف بارفروش دردست نوشته های نیما


دست نوشته های نیما یوشیج

وصف حال بارفروش (2)

- جوانها برای اروپایی شدن اول فُکل می زنندو پس از آن به قمار می نشینند. من می ترسم عنقریب بارفروشی ها به همین طرز تقلید کنند.زیرا ما در آموختن راه آسان تر را زودتر قبول می کنیم. پس از آن آرزو ما را اوج می دهد، می خواهیم وانمود کنیم که مشکل ترها را هم آموخته ایم.

- هیئت بنا در این محل مصفا، عبارت از یک وسط ساز یک طبقه یا دو طبقه است که از دو طرف در باز می کند. یک طرف آن به منزله حیاط و طرف دیگر دهلیزی است برای تغییر و جریان هوا . این رعایت دقیق در کلیه ابنیه برای مدافعه بارگرمای تابستان به عمل آمده است. ولی در همه حال اتاقهای مسکونی با تخته، کف سازی شده اند. سقف ها با تیرهای مربع تراشیده شده و قابهایی که پشت آن تیرها سوارشده اند با کم و بیش از تزئینات ساده خود بی شباهت به سقفهای کوهستان های این نواحی نیست.

- در صحن هر یک از حیاط هاشان یک حوض کوچک و یک چاه ساخته اند که اطراف آن را با ساروج بالا آورده اند. ولی چه چیز دهانه این چاه را تا قعر آن باسبزه ها و برگهای ریز و دقیق که به خیال شاعر شباهت دارد پر کرده است.

- در این پستوی فرورفته به زمین که منت نگاه می کنم چاه و در آن آب نمی بینم . خزه و سبزه هایی که ری هم رفته اند تا مجموعاً خود را در آئینه منعکس کنند. تمام این تشکیلات برای انعکاس است. آیا این وجاهت، عطیه طبیعت نیست. پس چرا صحن حیاط ها از ته دیوارها تا زیر درختهای نارنج، مرطوب و مملو از الهاقات سکونت انگیز است. چه چیز به این خزه های قشنگ یاد داده است تا تاریک شوند، سایه بیندازند.

- بارفروش شهر نیست. دیوان شعر است با یک مخرج شاعرانه، شاعر خود را در آن داخل می بیند و از اعماق تاریکی های آن بیرون می آید. قدیم ترین خاطرات شورانگیز بچگی من که زمان، آن را تقدیس کرده و جمال اضافی داده است.

- آنچه شنیده ام یا دیده ام بیشتر هیئت تاریک چند دیوار بلند عهدشاه و زندگانی بسیار قدیم را که جلوی چشمم میبینم، این است مطابق دلخواه من، یک شهر تاریک شاعرانه، چیزی که پس از مدتها آن را پیدا کرده ام شهری که رویای آن از خیال پر است.

- در کنار شهر در ناحیه ای که به چهارشنبه پیش مشهور است ، ساکت و آرام و دست به سینه ایستاده اند ولی شاگردها ساکت نبودند و سرود می خواندند. بیرق به دست داشتند ، بعد از شاگردها تجار و از عقب آنها اصناف مختلف و چون آنها تمام می شدند یک عده فقرای ژولیده آنها هم کلاه پهلوی داشتند. وقتی که این میهمان در مقابل این جمعیت انبوه رسید، پیاده شد و در بین همهمه و کف زدن ها و سرودها به حاجی حسین جان تاجر معروف رسید.

- حاجی ریش انبوه و قبای بلند داشت و به فشار حکومت، عمامه را از سربرداشت و کلاهی شد.این پیرمرد در موقع راه سازی قرار شده بود پنج هزارتومان کمک کند. به پایتخت رفت و به شاه عریضه داد. بدبختانه شاه به او گفت تو باید ده هزارتومان بدهی. این بدبختی ناشی از سماجت در عدم تحمیل بدبختی اول بود. گاهی شخصی از بلیه ای که می ترسد، فرار می کند به خیال اینکه از آن بلیه جسته است و این مضاعف ساختن آن بلیه است و حاجی بدون حرف به بارفروش آمد. همین که چشم شاه به او رسید او را به شاه معرفی کردند. شاه ایستاد از او پرسید: چندسال داری؟ حاجی تعظیم کرد . چراغعلی خان خنده اش گرفت ، به تمسخر به شاه اظهار داشت پسرهای حاجی به فرنگ رفته اند، علم تحصیل می کنند. در صورتی که برای معالجه مرض رفته بودند. حاجی از نو تعظیم کرد. اعلیحضرت لبخند زد. به سرتاپای حاجی برآورد کرد و گفت ریشت را می تراشی، قبایت را کوتاه می کنی. حاجی بازهم تعظیم کرد. مثل اینکه زبان نداشت نمی توانست حرف بزند. ولی شاه ملتفت تعظیم آخر او نشد و ردشده بود. مستقیماً از آن جاسوارشد و به باغ شاه رفت. این باغ را تازگی برای ولیعهد خریداری کرده اند و تا شهر چندان فاصله ندارد و آن طرف رودخانه بابل اتفاق افتاده است. بعد از آن تمام شهر قسمت از شاه بود. امروز برای بارفروش ها خیلی تازگی داشت. هرچند شاه هر سال از وطنش دیدار می کند. ولی بارفروشی ها دیرتر از تهرانی ها از تماشا سیر می شوند. چشم این اشخاص ذره بین است اندکی چیزی را بزرگ می کند، ولی عاجزند از این که کوچک ترین دقتی را در اعمال روح انسانی به عمل بیاورند.

- بارفروش ها می شنوند که شاه می آید. فقط عظمت و مهابت مفروض، خاطره آنها را پر می کند. بی جهت می ترسند ولی نمی فهمند چه چیز آنها را تا این حد به اضطراب نزدیک کرده است . زیرا بارفروش یک شهر قدیمی است. سلطه چندین قرن استبداد به حسب وراثت در نسل آنها اطاعت و ترس را یادگار می گذارد و بقایای اثرات مختلفه آن سلطه هنوز در ذهن آنها حکمفرمایی می کند. می خواهند به آستان ملوکانه عریضه بدهند اسم بارفروش راه بردارند و اسم شاپور را روی شهر بگذارند، نه مدرسه و خیابان . از چندی به این طرف می خواهند در حوالی سبزه میدان مریضخانه به اسم مریضخانه شاپور تاسیس کنند. پایه های آن ساخته شده است. از اعلیحضرت درخواست کردند اولین سنگ بنای آنها را با دست خود بر روی بنا بگذارد ولی بعد یک بیل نقره ساختند. دسته کوتاه آن را از روبان های سه رنگ لفافه کردند و به تیمورتاش دادند و اعلیحضرت آن را به دست گرفت. مقداری خاک برداشت وبه اطراف ریخت و گفت از آنجا شروع کنید وبعد بیل را به دست رئیس معارف این طرح ریزی که این همه با شوق اهالی شروع می شد، چهارساعت بعدازظهر انجام گرفت. (ادامه دارد)



   نظرات
نام*:
 نظر*:
تصوير امنيتي*:
طراحی شده توسط تیم برنامه نویسی میدا پشتیبانی شرکت شبکه اندیشان (شاناکو)