دوشنبه 11 مرداد 1400
 
 
   
 
 

جدیرین اخبار

پربازدیدترین

 
کد خبر: 307 تاریخ انتشار: 1394-12-10 تعداد بازدید: 1427 sendارسال به دوستان
ذخیره
printنسخه چاپی
           

خاطرات علی اکبر کسمایی ازسفر بارفروش


 یادداشتهایی از سفر بارفروش در سال1312

خاطرات : علی اکبر کسمایی (2)

 

قرائتخانه بابل در واپسین سال اقامت من در آن شهر، یعنی در سال تحصیلی16-1315 تعطیل شد و کتابهای آن همه به کتابخانه دبیرستان شاهپور که ساختمان نوین آن در کنار قطعه زمین بزرگی بر سر راه بابل-آمل تازه به پایان رسیده بود، منتقل گردید و شادروان (بدخشان) که بی شک یکی از چهره های درخشان  هر چند گمنام فرهنگ ایران است، از شهر بابل نمی دانم رخت به کدام شهر دیگر کشید و چرا چنین شد؟ چنین کوچ غم انگیزی برای چه بود؟ هیچ نمی دانم.تنها آنچه از آن سالهای دور در این باره کورسویی به خاطره ام دارد، این است که احتمال می دهم دولت وقت به دلایل سیاسی و فرهنگی و یا به علت بی سیاستی و بی فرهنگی آن قرائتخانه را  که رفته رفته کانونی برای گرد همایی گروهی از روشنفکران دیار شده بود، سر انجام بربست و دلهای بسیاری را از این بابت شکست.

اما قضا را من یک از کتابداران همان کتابها در کتابخانه دبیرستان شدم و واپسین فصل سال تحصیلی1315و1316 را بجای حضور در کلاس، به ترتیب و تنظیم کتابهای قرائتخانه بابل درکتابخانه دبیرستان پرداختم و بدینگونه توانستم ساعات بیشتری در میان کتابها و مجلاتی که به آنها عشق می ورزیدم به سر آورم. ولی سرانجام این عشق ورزی های معنوی سبب شد که آن سال در چند درس و از آن جمله حساب و هندسه تجدید شوم.

بیش از من از جمله دیگر شاگردان و کسانی که در قرائتخانه ملی بابل به فیض مطالعه کتابها و مجلات ادبی آن روزگار رسیدند مجلاتی که کوته زمانی در آسمان مطبوعات فارسی درخشیدند دوستان ارجمندی هستند که بعدها نویسندگان مبرز و روزنامه نگاران مبارزی شدند.

مقصودم از ذکر تاریخچه یا خاطره ای از قرائتخانه ملی بابل، تاثیر مکتب مطبوعات در پرورش قریحه های با استعداد و اهمیت و ارزش مطالعه کتاب و مجله و اثر آن در پیشبرد فرهنگ جامعه و ظهور شخصیت های مهم ادبی و اجتماعی است که منشأ آثار ارجمندی در تربیت افراد جامعه می شوند.

نمی دانم امروز بجای آن قرائتخانه ملی بابل، چه ساخته اند و آن محیط و محوطه دلگشا به چه سرنوشتی مبتلا شده است.ولی می دانم که نه تنها در آن شهر بلکه در دیگر شهرها نیز چنان قرائتخانه ملی که از جانب مردم و یا به دست مرد فهیم و فرهنگی نیکوکاری مانند شادروان بدخشان به پا شده بود، دیگر نیست و یا کمتر هست.

بدخشان های نیکوکاری که به فکر فرهنگ مردم باشند، نداریم یا خیلی کم داریم.سرمایه داران بیشتر در اندیشه سود و سودای خود هستند تا بر جنبه دنیوی بیفزایند سرانجام با دست خالی از این جهان می روند اینهمه که برای با سواد شدن تبلیغ می کنیم، دو کلمه نیز از سواد حقیقی سخن گوییم.

خواندن و نوشتن را آموختن، بسیار خوب است و از آن بهتر اینکه بدانیم چه بخوانیم و چه بنویسیم.تا این آگاهی را پیدا نکنیم، از خواندن و نوشتن نه تنها بهره ای نمی بریم بلکه چه بسا زیانها که بر خود و دیگران نیز وارد می آوریم.(چو دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا)

چه خوب بود که در هر مسجد و مدرسه، کتابخانه ای نیز دایر می شد و در هر شهر و دهکده، قرائتخانه هایی نیز پدید می آمد و مردم بیش از پیش از خواندن و اندیشیدن بهره ور می شدند زیرا تأمل یک لحظه، از عبادت هفتاد سال بهتر است.

نزدیک صد سال پیش، مرکز شهر بارفروش که بعدها  به نام بابل نامیده شد، میدانگاه کم و بیش بزرگی بود که مردم در آنجا زباله می ریختند.جوانی به نام بدخشان که شور مطالعه در سر و عشق به جامعه در دل داشت، همت به تأسیس قرائتخانه ای در این آشغالدانی گماشت که دیرگاهی کانون فرهنگی و مغز پرروی و اندیشمندی شد.شاید روزی که بدخشان از بلدیه بارفروش یا شهرداری بابل اجازه چنین بنایی را در محل آن زباله دانی می گرفت، خود نیز بدرستی نمی دانست که این اقدام او منشأ چه آثار سودمند فرهنگی و فکری خواهد گشت.در قرائتخانه ملی بابل، نسل هایی چند با کتاب و کتاب خواندن آشنا شدند و لذات معنوی از این راه می چشیدند.اگر کسی دیگر، بجای بدخشان در آنجا فی المثل میکده ای می گشود چنانکه در تهران گذشته مرسوم بود، البته باز هم نسل هایی به آنجا رفت و آمد می کردند و بجای پروش ذهن و روان، به کاهش جسم و جان می پرداختند و بجای لذات معنوی، خانمان سوز می بردند و سر انجام در گوشه بیغوله ای قالب تهی می کردند.

فرهنگیان امروز بابل باید یاد شادروان بدخشان را گرامی بدارند تا هم قدر او دانسته شود و هم تشویقی برای دیگر کسانی باشد که سرمایه های مادی و معنوی خود را می توانند در خدمت جامعه و نسل جوان نیازمند معنویات بگمارند همچنانکه مرحوم نوشیروانی دانشکده فنی بابل را تاسیس کرد و متاسفانه امروز، همانگونه که نامی از بدخشان نیست، کسی هم نیست که  یادی از نوشیروانی کند. باید دانشکده فنی بابل را به نام نوشیروانی بنامند و قرائتخانه ای به نام بدخشان در شهر بابل پدید آورند تا اثبات شود که مردم ما قدر نیکوکاران را می دانند و خدمت فرهنگی در جامعه ما جاودان می ماند.

پی افزود:

- شنیده ام نیما و برادرش لادبن نیز که سالها پیش از این به روسیه گریخت و در آنجا مقیم شده، در زمره جوانانی بودند که روزگاری به قرائتخانه ملی بارفروش رفت و آمد داشتند و ساعاتی در آنجا به مطالعه می پرداختند. یادم می آید که سوای مجلات فارسی، مجلات عربی الهلال و المقتطف و برخی از مجلات آن روزگار فرانسه، مانند ایللوستراسیون و لکتوربورتوس نیز در قرائتخانه بارفروش وجود داشت . چنانکه  از نامه های نیما بر می آید، نخستین محیط ادبی او شهر بارفروش و حال و هوای شاعرانه آن بوده است.29/8/69-اطلاعات



   نظرات
نام*:
 نظر*:
تصوير امنيتي*:
طراحی شده توسط تیم برنامه نویسی میدا پشتیبانی شرکت شبکه اندیشان (شاناکو)