دوشنبه 11 مرداد 1400
 
 
   
 
 

جدیرین اخبار

پربازدیدترین

 
کد خبر: 173 تاریخ انتشار: 1393-06-26 تعداد بازدید: 2522 sendارسال به دوستان
ذخیره
printنسخه چاپی
           

برگزاری مراسم دومین سالگرد درگذشت بانو پوری نوری در بابل


به مناسب دومین سالگرد درگذشت بانو پوری نوری، مراسم یادبودی بر مزار آن زنده یاد در آرامگاه معتمدی بابل برگزار شد.  این مراسم با قرائت آیاتی از کلام الله مجید و  مداحی آغاز شد. در ادامه اشعاری از دفتر سوم و ششم مثنوی معنوی در مضامین مدارج و طبقات روحی انسان ها و نیز حدیث نبوی موتوا قبل ان تموتوا (بمیرید پیش از آنکه بمیرید) توسط نورالدین نوری برادر آن مرحومه  قرائت و تفسیر شد:

 از جمادی مُردم و نامی شدم                         وز نما مُردم به حیوان برزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم                            پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حملۀ دیگر بمیرم از بشر                               تا بر آرم از ملایک پر و سر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو                        کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم                            آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون                     گویدم که انا الیه راجعون

مرگ دان آنک اتفاق امتست                           کآب حیوانی نهان در ظلمتست

همچو نیلوفر برو زین طرف جو                         همچو مستسقی حریص و مرگ‌جو

مرگ او آبست و او جویای آب                          می‌خورد والله اعلم بالصواب

جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز                       آب را از جوی کی باشد گریز

آب کوزه چون در آب جو شود                        محو گردد در وی و جو او شود

وصف او فانی شد و ذاتش بقا                          زین سپس نه کم شود نه بدلقا

                                 **************

جان بسی کندی و اندر پرده‌ای                       زانک مردن اصل بد ناورده‌ای

تا نمیری نیست جان کندن تمام                     بی‌کمال نردبان نایی به بام

چون نمردی گشت جان کندن دراز                 مات شو در صبح ای شمع طراز

گرز بر خود زن منی در هم شکن                    زانک پنبۀ گوش آمد چشم تن

بی‌حجابت باید آن ای ذو لباب                       مرگ را بگزین و بر دران حجاب

نه چنان مرگی که در گوری روی                   مرگ تبدیلی که در نوری روی

مصطفی زین گفت کای اسرارجو                    مرده را خواهی که بینی زنده تو

می‌رود چون زندگان بر خاکدان                     مرده و جانش شده بر آسمان

جانش را این دم به بالا مسکنیست                 گر بمیرد روح او را نقل نیست

زانک پیش از مرگ او کردست نقل                 این بمردن فهم آید نه به عقل

نقل باشد نه چو نقل جان عام                       هم‌چو نقلی از مقامی تا مقام

بهر این گفت آن رسول خوش‌پیام                  رمز موتوا قبل موت یا کرام

یاد صنعت فرض‌تر یا یاد مرگ                       مرگ مانند خزان تو اصل برگ

سالها این مرگ طبلک می‌زند                        گوش تو بیگاه جنبش می‌کند

گوید اندر نزع از جان آه مرگ                          این زمان کردت ز خود آگاه مرگ

این گلوی مرگ از نعره گرفت                             طبل او بشکافت از ضرب شگفت

در دقایق خویش را در بافتی                              رمز مردن این زمان در یافتی

در ادامه این مراسم یادداشتی از روان شاد پوری نوری به استماع حاضران رسید:

بسمه تعالی و تقدس

ستاره باران/ آن سوی انبوه ابرهای درهم دور/ زاده می شویم / و میثاق تقدس را/ در التهاب و تردید خدا و اهریمن/ سفید امضا می کنیم و این / تازه آغاز هجرت است/ آن جا که خویشتن خویش را جا می گذاریم/ و زندگی را بی خویش/ زندگی می کنیم. سرودۀ نورالدین نوری در مهر 83

نورالدین نوری با بیان یکی از سروده هایش به تشریح آن پرداخت و گفت:

آری به راستی یک عمر بی خویش زیستیم، فرسنگ ها از اصالت خویش و جوهرۀ وجود خویش دور گشتیم، حال چگونه با این کوله بار لبریز تعلقات، به جوهرۀ وجودمان رجعت کنیم. آری همه تعلقات دنیا و در واقع این عروس هزار داماد به ظاهر زیبا و جذابند و به باطن چونان کاهی در مسیر تندباد، هیچ اندر هیچ، این گونه است که حضرت حافظ شیرازی می فرمایند:

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است/ هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق/

از نگرش وحدت وجودی همۀ ما به مثابۀ گوهری هستیم که به فرمودۀ حضرت حافظ از صدف کون و مکان بیرون است.

همۀ بشریت بدین گونه است. حق تعالی در خلقت همۀ ما به عدالت رفتار فرمودند که حضرتشان عدالت محض اند. این ماییم که اختیار و اراده از حق به ما تفویض شده است، وگرنه اگر قرار بود بی اختیار و جبری باشیم که قطعاً دیگر اشرف مخلوقات نبودیم. اجزایی بیش از طبیعت غریزی نبودیم. همۀ ما به دنبال گمشدۀ خویش که همان خویشتن خویش است می گردیم هر کدام به گونه ای، حضرت حافظ می فرمایند:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/ آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد/ گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود/ طلب از گمشدگان لب دریا می کرد/

آری همه ما گمشده ای داریم به تناسب درکمان نسبت به مقولات درونی و عالم معنا. درون انسان گسترده است. لایتناهی است چرا؟ چون به ذات حق برمی گردد. آن که از ذات خویش فاصله نگرفته باشد یا فاصله گرفته باشد و پیش از آنکه دیر شده باشد رجعت نموده باشد ظرفیت آن را دارد که چشم دلش روشن گردد. یعنی بر سیطرۀ درون اشراف پیدا کند، چونان کودکی که خالص است و هیچ شائبه ای میان او و حق وجود ندارد. این خلوص کودک است که ما را به او جذب می کند نه ظاهر شیرین اش. چرا که همۀ ما ذاتاً تشنۀ خلوص ایم. جوهر ما این گونه ساخته شده است. جوهر همۀ ما خالص بوده است. این ماییم که بر آیینۀ صیقلی و شفاف که حق در درون ما نهاده مدام خش می اندازیم و غبار آلوده اش می کنیم تا جایی که دور از همه ما باشد، آیینۀ دل را خدای ناکرده مکدر و سیاه می بینیم. همه ناملایمات و کژی ها و پلشتی ها در جهان از جنگ و ظلم و فساد و غیره همه حاصل همین سیاهی آیینۀ دل است. حق تعالی در قرآن کریم می فرمایند: لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم- ثم رددناه اسفل سافلین.

احسن تقویم همان اولیای خدا هستند که به اعلی درجۀ معنا دست یافتند و اسفل سافلین همان هایی اند که آیینۀ دلشان که در ابتدا صاف و صیقلی بود که حق به آن ها تفویض کرده بود، خودشان مبدل به صورتی مکدر و سیاه نمودند تا به پایین ترین درجه سقوط کنند. انسان در این حد وسیع است که می تواند به مقام احسن تقویم برسد و هم می تواند تا اسفل سافلین سقوط کند. همه این ها به خاطر این بی وفا عروس هزار داماد است که حضرت حافظ چه نیکو سرود:

دل بر جهان مبند که این بی وفا عروس/ با هیچ کس شبی به محبت سحر نکرد/

و در جایی دیگر می فرماید:

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد/ که این عجوزه عروس هزار داماد است/

گویی این مقدمه پایان ندارد. مقدمه ای که به کل پیوسته است و تو گویی دیگر یارای رعایت قواعد نوشتن را از کف داده ام و فقط دارم می نویسم تا قلم مرا به کجا برد.

خواهرم پوری عزیز چه راحت دعوت حق را لبیک گفت، پاک و زلال بود و به نور پیوست. همۀ وجودش عشق بود، محبت بود. همه را دوست می داشت، به همه محبت می کرد. مدام در صدد حل مشکلات این و آن بود. به سان آب زلال بود و چونان خورشیدی درخشان به همه جا نور می پراکند. کینۀ احدی در دلش نبود. آبروی هیچ کسی را نریخت، من به یاد ندارم که از زبان او غیبتی شنیده باشم. مدام مراقب بود که بر نفس اش افسار بزند. این اواخر واقعاً نورانی شده بود. خلد برین و بهشت عدن ارزانی تو و گوارای تو باد.

مردن به این آسانی است به این سادگی و خرم آن کس که چونان مولا علی(ع) رستگار شود یا چونان حضرت مولانا بسراید:

مرگ اگر مرد است گو سوی من آی/ تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ/

یا چونان حضرت حافظ نغمه سر دهد:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/

و در جایی دیگر از ماندن در این جهان هیچ در هیچ ناله کند:

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است/ روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم/

به فرمودۀ بزرگی مرگ از اسرار خداست که حتی بر انبیاء هم فاش نگشته است و حتی انبیا هم از زمان سفرشان خبر نداشتند. مرگ تماماً زان سوست و تا کسی طعم اش را نچشد به حقیقت اش، اشراف کامل نخواهد داشت و حتی بسیاری از رفتگان هم تا مدت های مدیدی سر در گم اند و نمی دانند چه خبر است و به کجا نقل کرده اند.

ما در کجای این بی نهایت قرار داریم. حق می داند و مولایمان که آگاه به ظاهر و باطن امور است، که چشم دلش روشن به نور حق است، که همۀ وجودش حق است، که عظیم است و به غایت زیبا، ظاهرش و باطن اش، همو که دریچه ای از نور به قلب ما گشود.

پوری عزیز! چگونه غصه بخوریم وقتی می دانیم به جایی بهتر از این دنیای ناپایدار و فانی سفر کرده ای.

بر دوستان رفته چه اندوه می خوریم/ ما خود مگر بنای اقامت نهاده ایم

و ختم می کنم به سروده زیبا منسوب به حضرت حافظ که سراسر رمز است و ظاهری نیست:

پس از آن که گردم ز مستی هلاک              به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید                         پس آنگاه بر دوش مستم نهید

به تابوتی از چوب تاکم کنید                       به راه خرابات خاکم کنید

مریزید بر گور من جز شراب                     میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من                     بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر زمستی متاب                  که سلطان نخواهد خراج از خراب.



   نظرات
احسان مقدم     1393-06-26
روحش شاد و یادش گرامی
مطالب بسیار زیبا بود
نام*:
 نظر*:
تصوير امنيتي*:
طراحی شده توسط تیم برنامه نویسی میدا پشتیبانی شرکت شبکه اندیشان (شاناکو)