جمعه 6 مرداد 1396
 
 
   
 
 

جدیرین اخبار

پربازدیدترین

 
کد خبر: 348 تاریخ انتشار: 1395-01-06 تعداد بازدید: 669 sendارسال به دوستان
ذخیره
printنسخه چاپی
           

وصف بارفروش دردست نوشته های نیما


                                                       دست نوشته های نیما یوشیج

                                                        وصف حال بارفروش (4)

در کارخانه پنبه

*دیشب به کارخانه پنبه که در انتهای شمالی شهر واقع است رفتم. سالی ... تومان عایدی آن است. متعلق به یک نفر بارفروشی است. جز این سه کارخانه دیگر هم برای پاک کردن پنبه و قالب زدن آن وجود دارد. مغازه های بلند آن که متصل حلقه های دود را در فضای تیره بالا می برد، در تمام شهر پیدا است.

تخم پنبه ها را به مصرف سوخت برای ماشین می رسانند و برای مرتب داشتن اعمال این ماشین روسها یا ارامنه را اجیر می کنند. وقتی که به کارخانه رسیدم در دهلیز کم نور آن که در زیر آن شیروانی سفالی به روشنایی شعاع ماه در قلب شبها شباهت داشت ایستادم. ماشین کار می کرد، قلب من با نهایت شعف به چشم های من می گفت: نگاه کنید ولی این شعف باطنی با کمی تاسف نیز آلوده بود.

* عنقریب یک کارخانه صابون هم می خواهند تاسیس کنند و علاوه بر این بلدیه، یک کارخانه برق در ظرف این چند ماهه به وجود آورده اند، چراغ می دهد. این چراغ ها جانشین فانوس های دریایی خواهند شد که شبها به دیوارها می آویزند. یک نفر مهندس اروپایی برای این کارخانه انتخاب و به بارفروش آمده است. در حوالی بنای کارخانه را بالا آورده است، ماشین را کار گذاشته است. دور درگاه ها را به سبک ساده و جدید، نوارها و درگاه، نماهای خاکستری داده است. درها بزرگ و دارای شیشه های عریض هستند و خود این بنا بذاته در بین بناهای بارفروش از آن ابنیه است که تازگی دارد . (نیما 27 مهر1307)

یک شب سرگردانی

* از راه دور می رسم خسته و کسل هستم وقتی به راه افتادیم، آفتاب غروب نکرده بود. عالیه اصرار کرد به گردش برویم، بعد من و او با هم از شهر بیرون رفتیم. راهی که پیش آمد، مملو از علف های خاردار و تمشک و نی بود. ولی من درست شهر را بلد نشده ام. ناچار از آن راه بالا رفتیم. از مسجد قره کلا رد شدیم. قورباغه ها از بالای درخت می خواندند. در اینجا این حیوانات از درخت بالا می روند. تعجب نکنید چرا می گویم بالای درخت بعضی پرنده های خوش آواز دیگر هم با آنها همنشین می شوند خروش صدها جنبنده از حشرات تا پرندگان زمزمه وحشی این حوالی را تریب می دهد که بواسطه نیزارها و درخت های وحشی و بوته های خاردار که در هم رفته اند چشم عاجز است از اینکه حدود این حوالی را تعیین کند. ما از وسط این سبزه ها و برگها و خارها گردش می کردیم. همین جدارهای طبیعی مانع از دیدن ما بودند. زیرا غالباً جز چند بوته بلند که از لای درخت به چشم ما می خوردند هیچ چیز منظره ها را تغییر نمی داد. یکنواخت خار و برگ و درخت و علفهای ناشناس. آفتاب از زیر ابرهای تیره گاهگاهی به جنگل های دوردست شعاع خود را امتحان می کرد راه گل آلود بود. از یک زن دهاتی که سبد بزرگی به سرداشت به زبان خودشان پرسیدم راه رودخانه بابل از کجاست او راهی را که در پیش داشتیم به من نشان داد ولی (رود خانه) بابل خیلی دور بود. چشم من به یک زن دهاتی دیگر افتاد که پابرهنه این راه را طی می کرد. از او پرسیدم بابل نزدیک است . گفت: نزدیک به پسر حکیم باشی . گفتم: حکیم باشی را نمی شناسم. گفت: چطور نمی شناسی ؟ گفتم: نه، بعد خودش جلو افتاد گفت بسم الله بیایید. من قصه ماهان را که نظامی را به نظم درآورده است به خاطر آوردم به عالیه گفتم اول فریب جنگل ها را خوردیم. حالیه گم می شویم این زن، آن غولی است که ماهان را راهنمایی می کرد و حقیقتاً همان غول سریع تر از اسبهایی بود که راه را طی می کرد و بعد از نظرها غایب شد. ولی به پاداش همین نفهمیدن بود که بعد عالیه به من گفت گمشده ایم و حقیقتاً منفذی که بتوانیم مسیر خود را از آن عبور دهیم وجود نداشت. فقط یک کوره راه نامرتب بود که آن هم به واسطه انشعاب خود بی ثبات تر از خیالات اشعه یک شعر بود. در محوطه ای که شمال و جنوب آن را نمی شناختیم رد می شدیم زیرا دیگر نه آفتاب بود نه ماه، ماه می توانست ما را هدایت کند ولی ابرها هر راهنمایی را از ما دو می کردند. در آسمان لجاجت وجود دارد ابرها مانع راه مردمند. خارها در زمین و آنها در آسمان هردو یک ماموریت دارا هستند. وقتی که از لجاجت صحبت به میان می آوریم عبارت از مواجه شدن با تمام اشیاء است. زیرا همه چیز در این وقت با ما لجاجت داشت ولی قلب برخلاف همه چیز رفتار می کند. یک دفعه خاکریز یک خندق طویل نمایان شد. رودخانه بابل خاموش و آرام با کمال متانت خود را به ما نشان می داد. زمین از هول باشکوه بود که قلب خود را شکافته بود تا موجوات باشکوه را در قلب خود جای دهد. بارفروش در ساحل راست (رودخانه) بابل است. به عالیه گفتم: نزدیک شده ایم او از رمیدن خوکها می ترسید ولی من از هیچ چیز بیم نداشتم زیرا از بچگی عادت داشتم که در مکانهای وحشتناک گم شده باشم. (نیما شب 29 مهر1307)



   نظرات
نام*:
 نظر*:
تصوير امنيتي*:
طراحی شده توسط تیم برنامه نویسی میدا پشتیبانی شرکت شبکه اندیشان (شاناکو)