جمعه 6 مرداد 1396
 
 
   
 
 

جدیرین اخبار

پربازدیدترین

 
کد خبر: 336 تاریخ انتشار: 1394-12-28 تعداد بازدید: 702 sendارسال به دوستان
ذخیره
printنسخه چاپی
           

وصف بارفروش دردست نوشته های نیما


                                                     دست نوشته های نیما یوشیج

                                                      وصف حال بارفروش(3)

** پیشاهنگ ها یکدیگر را چسبیدند روی هم بالا رفتند و دیوار ساختند، بعد از آن شاه سوار شد. کوچه ها مملو از تماشاچی بود ولی نه پشت بامها، متاسفانه بارفروشی ها نمی توانند اوج بگیرند و صعود کنند. پشت بامها سفال است، اگر آنها بالا بروند می شکند. آژان ها، کسانی که کلاه پهلوی نداشتند تهدید کرده، می گرفتند. بعد کلاه پهلوی دارها فقرا را جلو انداختند تمام مثل ترازوی میزان نشده ایستاده بودند. یا بچه هایشان عر می زدند یا خودشان پرحرفی می کردند. ولی شأن و جلال شاهانه بدون اینکه متوجه ترس و احتیاط آنها شود از میان آنها رد نشد.

** برای اینکه خود را مشغول داشته باشم به پنج شنبه بازار رفتم. این رسم را خیلی دوست دارم . صبح زد به همین قصد از خواب بیدار شدم. عالیه هم همراه من بود. محل بازار در آستانه است و میدان آستانه میدان سبز وسیعی است که سابقاً قبرستان بوده، حالیه در آن تغییراتی داده شده، به نحوی که حزن انگیزی خود را گم کرده است. غیر از این هم بارفروشی ها بازارهای دیگری دارند که در هر روز از روزهای هفته که شروع می شود اسم همان روز را به خود می گیرد. منجمله بازار چهارشنبه و جمعه، و به علاوه یک بازار دیگر که در نیم فرسخی در امیرکلا دایر می شود. اینجا پرجمعیت مثل اجتماع تمام دهاتی هاست و بنابراین معتبرتر از همه بازارها . شبیه به بازاری که در سرگذشت یاغی شرح داده ام. در ظاهر جز خرید و فروش چیزی نیست ولی برای شاعر و نویسنده شایان اهمیت است. شاعر در هیاهوی مردم و از همهمه اسرار انگیز آنها، معرفت های ناقص و عجیب خود را الفبای آن را به کسی درس نداده اند.

** وقتی که به وسط بازار رسیدم، درگیرودار آن همه همهمه که یک نواخت و ولاینقطع بود، چندین دقیقه در مقابل یک کدو فروش پیرمرد که در این وقت در مقابل سبد کدوهایش چرت می زد، توقف کردم. مثل اینکه از راههای بسیار دور آمده بود تمام شب را نخوابیده و از فروش کدوهای خود چندان راضی نیست. فروش چند دانه کدو پس از آن اتلاف وقت از صبح تا غروب برای یک مرد آیا می تواند کار نامیده شود. این فقط تعقیب و تابعیت عادت است این بدبختی در کدام بخش مملکت نیست(لادبن)!

در ضمن این تماشا، به زن هایی که گردو و تخم مرغ می فروختند، متوجه شدم. اینها دیگر رقت انگیزتر از اولی ها به نظر می آیند. به عالیه گفتم به آنها نگاه کن او به من عده دیگر از زنها را نشان داد که در زیر دیوار بلند ساختمان دو طبقه ایستاده بودند. بدون همهمه و صدا، بقچه، دستمال، یراق و بعضی خرده ریزهای دیگر می فروختند و اغلب آنها را به دیوار آویخته یا نصب کرده بودند. چشم من در بین آن اسبابها به چند پارچه نیم دار افتاد که دانستم آنها هم، ته مانده خانه هایشان را به متاع فروشی خود داخل کرده اند. این همه مردم چه می کردند که مثل پروانه برگرد دستفروش ها چرخ می زدند. روی تمام این امتعه و این همه زنها که آن قدر با سکوت و یاس و باروهای نیم گرفته در زیر چادرهای سیاه عادی با حالتی رقت انگیز نشسته بود، غباری غلیظ نشسته بود. هر قدر چشم هایم را باز می کردم این غبار غلیظ تر می شد. وقتی که خوب دقت می کردم تیرگی هایی شبیه به روشنایی آمیخته با صواب غم انگیزی بر من ظاهر می گشت، که من برای شناختن آن به واسط نگاه های مدید خود کسل می شدم. این سیمای ثانوی که این قدر مغموم و تیر، سرتاسر صور اشیاء را فرا می گرفت، انعکاسی از رنگ درونی آن همه ارواح رنجور بود که در نظر تمام تماشاچی ها گشوده نمی شد. مامورین حکومت و قضاوت آنهایی که بر این مشت زبان بسته فرمان می دهند، تمام در اتاق های عقب افتاده و دور از انظار خود افتاده بودند کی به تماشای پنج شنبه بازار می آیند. این لباسهای ژولیده و یک مشت مردان دهاتی و بی بضاعت نظر کسی را جلب نمی کند هر کدام از تماشاچی ها و مشتری ها، جنون مرا نداشتند. من به تمام وجود آنها احاطه و تعرف کرده، تماشا می کردم و آنها مخصوصاً وقتی که کلاهم را از سر بر می داشتم و عمداً این عمل را تکرار می کردم که تماشاچیان خود را بشناسم، تعجب می کردند. ولی تعجب من به تمام چیزها و تماشای من در ارواح و اشکالی که بارها آنها را نشناخته ام بوده و اکنون برشناسایی خود می افزودم. (نیما 26 مهر1307) (ادامه دارد)



   نظرات
نام*:
 نظر*:
تصوير امنيتي*:
طراحی شده توسط تیم برنامه نویسی میدا پشتیبانی شرکت شبکه اندیشان (شاناکو)