[چاپ] دوشنبه 8 شهریور 1389 :: شماره 79 :: اخبار 

آئینه عبرت

بی سایه پدر

 داود لطیفی
اسماعیل پس از دریافت مدرک لیسانس کتابداری به هر دری زده بود نتوانست شغلی برای خودش دست و پا کند چند ماه بود که با ثریا خواهرزاده زن دایی اش کنار سفره عقد نشست و نامزد کرده بود دوست داشت مثل دیگر همسن و سالان دوست و آشنا دست در جیب خود کند و زندگی مستقلی را تشکیل دهد اما کار مورد علاقه اش جن شده بود و او بسم الله. عاقبت به پیشنهاد کامران دوست دوران دبیرستانش که راننده کامیون بود پاسخ مثبت داد وهر چند وقت یک بار کنارش می نشست و با هم به شهرهای مختلف کشور بویژه جنوب سفر می کردند به نظرش از بیکاری بهتر بود هم کامران در طول سفرهای چند روزه و چند هفته ای تنها نمی ماند هم خودش مشغول بود و بعد هر سفر مبلغی به عنوان حقوق دریافت می کرد و می توانست برهی هزینه های زندگی آینده را تامین کند. شرایط کاریشان بنحوی بود که می بایست برای شهرهای مختلف بارگیری می کردند از تهران آغاز می کردند  سر از بندر عباس در می آوردند از آنجا به شیراز، از شیراز به زاهدان، از زاهدان به مشهد و از مشهد به تبریز خلاصه چشم باز می کردند یک ماه از خانه و زندگی دور بودند. خستگی طول راه، بی خوابی، خورد و خوراک بی موقع و بی  کیفیت همه و همه دست به دست هم داده بود که خیلی زود به هم بریزند. کامران که همیشه پشت فرمان می نشست خستگی و بی خوابی اش را با قرص ... جبران می کرد و گاهی کنار جاده با گاز پیک نیک با اصطلاح خودش را می ساخت و اسماعیل که تا آن زمان لب به سیگار نزده بود گاهی وقتها سیگاری می گیراند تا کامران تنها نباشد. حالا اسماعیل گواهینامه پایه یک را هم گرفته بود وی توانست پشت فرمان کامیون بنشیند، از طرف دیگر کامران یک دانگ کامیون را هم به نام اسماعیل کرد و وقت آن رسیده بود که اسماعیل و ثریا زیر یک سقف زندگی مستقل خود را تشکیل دهند. خانواده های طرفین دست به کار شدند و بساط عروسی آنها را فراهم کردند. اسماعیل یک هفته پس از عروسی در خانه و کنار ثریا ماند و فردایش خداحافظی کرد و به اتفاق کامران راهی سفر شد. دو سه نوبت سعی کرد که زودتر به خانه و نزد تازه عروسش برگردد اما اختیار دست خودشان نبود و تامین هزینه کامیون و تعهدات زندگی و اقساط وام و ... کار بیشتری می طلبید.
روزهای خوش پس از عروسی پایان می یافت و زندگی مشترک رنگ واقعی خود را به زوج جوان نشان می داد. ثریا در روزها و شبهایی که اسماعیل در سفر بود به منزل پدر اسماعیل و یا خانواده خودش می رفت. ثریا حس می کرد که هنوز مستقل نیست بنابراین وقتی اسماعیل به خانه بر می گشت غیر مستقیم اعتراض خود را بیان می کرد. ثریا حس می کرد اسماعیل از قبل خسته تر و کم حوصله تر است اوایل این را به حساب خستگی اش می گذاشت سعی می کرد با ترفند های زنانه خستگی روح و جسم اسماعیل را کاهش دهد اما می دید برخی اوقات اسماعیل خارج از خانه و تا پاسی از شب نزد دوستانش می ماند و وقتی بر می گشت سریع  به رختخواب می رفت. اسماعیل برای بیدار ماندن هنگام رانندگی در شب و رساندن بار به مقصد به خصوص وقتی بارشان مواد غذایی و فاسد شدنی بود مثل سلفش کامران به تریاک پناه می برد.
یک سال گذشت اسماعیل دیگر به فوت و فن رانندگی و در بیابان آشنا شده بود بخی مواقع خود به تنهایی و بدون کامران به سفر می رفت. در کی از سفر ها که به زاهدان رفته بودند، در پایانه بار بری زاهدان با تعدادی از رانندگان استراحت می کردند. به سرشان زد که هنگام برگشتن مقداری تریاک سوغات بیاورند. این فکر شیطانی همان و بازداشت در پاسگاه بازرسی  بم همان.
حالا کامران و اسماعیل به جرم حمل یک کیلو تریاک به پنج سال زندان محکوم شدند. ثریا بچه اش را بدنیا آورده بود تا بدون سایه پدر بزرگش کند.